تبليغاتX
دختر پاييزي

دختر پاييزي

کاش چون پاییز بودم...وه...چه زیبابود اگر پاییز بودم...وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم...

پاییز برایم همیشه عاشقانه بود رنگین و زیبا.حس هیجان را بوی خاک و بارانش در من بر می انگیخت و حالا مهر به من هدیه ای داده زیبا. پسرم رادمهر.

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت11:43 قبل از ظهرتوسط شراره | |

پاییز برایم همیشه عاشقانه بود رنگین و زیبا.حس هیجان را بوی خاک و بارانش در من بر می انگیخت و حالا مهر به من هدیه ای داده زیبا. پسرم رادمهر.

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت11:43 قبل از ظهرتوسط شراره | |

Life Is beautiful

Life is love

Life is unity

Life is care

Life is faith

Life is freedom

Life is peace

Life is creation

Life is fantasy

Life is art

Life is a dream

Life is a mystery

Life is knowledge

Life is rest

Life is splendour

Life is nature

Life is elegance

Life is Feelings

Isn"t it

 

                          زندگی زیباست

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت10:0 قبل از ظهرتوسط شراره | |

ما هیچ وقت نمی توانیم جوابگوی همه ی خواسته های دیگران باشیم.

پس بیایید به دور از قد وبند دیگران آنچه را که می دانیم درست است را انجام دهیم.

رها باشیم و آزاد.برقصیم در دست باد.چون قاصدک ها برویم شادان .

پس دوست من زندگی کن...خودت باش...لذت ببر...عشق بورز.

برقص درآ...آواز بخوان....شادمانی پرهیزگاری است...غم گناه است.

با رهایی،خوشبخت و سرشار از آرامش درونی باش.

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت6:19 بعد از ظهرتوسط شراره | |

بهترین لحظه های زندگی از دیدگاه چارلی چاپلین

زمانی که از بالای تپه غروب خورشید را ببینی

لحظه ای که عاشق می شوی

زمانی که آنقدر بخندی که دلت درد بگیرد

زمانی که از مسافرت بر می گردی و می بینی هزار تا نامه داری

وقتی یه جای خوشگل برای سفر بروی

زمانی که به آهنگ مورد علاقه ات از رادیو گوش می دهی

وقتی که به رختخواب بری و به صدای بارش باران گوش بدی

زمانی که از حمام بیرون میای ببینی حولت گرمه

زمانی که کسی رو که زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه

لحظه ای که تو شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده می کردی پول پیدا کنی

 وقتی که برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی

زمانی که بطور تصادفی بشنوی که کسی دارد از شما تعریف می کند

زمانی که بی دلیل بخندی..

وقتی که آهنگی را گوش کنی که شخص خاصی را بیادت آورد

زمانی که کسانی را که دوست داری شاد ببینی

آن لحظه که با دوستانت اوقات خوبی را سپری کنی

زمانی که یکی را داری که دوستت داشته باشد

آن زمان که یادت بیاید که دوستان احمقت چه کارهای احمقانه ای میکردندو بخندی..باز بخندی وبخندی

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

این ها بهترین لحظه های زندگی اند بیایید قدرشان را بدانیم.

زندگی یک مشکل نیست که باید آن را حل کرد بلکه یک هدیه است که باید از آن لذت ببریم.

وقتی زندگی ۱۰۰ دلیل برای گریه کردن به تو نشان می دهد تو ۱۰۰۰ دلیل برای خندیدن به آن نشان بده

 

این مطلب را دوست عزیزم لاله به من هدیه داده.امیدوارم لحظه های زندگی او و تمام کسانی که دوستشان دارم پر از شادی باشد.این گلها تقدیمتان با عشق

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت7:7 بعد از ظهرتوسط شراره | |

 عمرتان به بلندی یلدا باشدو گرمی دلتان چون گرمی محفل یلدا.غم هاتان خزان کنند و در سایه اهورای بخشنده روزهایی در پیش داشته باشید به رنگینی پایییز.

پیشا پیش یلدا مبارک.این تابلو های پاییزی هدیه به همه دوستان گلم.

 

+نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت7:23 بعد از ظهرتوسط شراره | |

به آسمان مینگرم.دیر زمانی است که پرسشی تلخ روانم را پریشان ساخته.نمی دانم از کجا بگویم یا به که گلایه کنم. به آسمان می نگرم چرا که دلی دارد بزرگ و بی کینه.هر وقت بغضی دارد میگرید و سپس دلش آبی می شود.آبی آبی. از او می پرسم به چه رنگی؟ می گوید به هر جا بروی آسمان آبی است. چون آسمان است.خدایا..به جنگل می روم او هم دلی دارد بزرگ که اسرار زیادی در دلش نهفته.

نگاه می کنم سبز است سبزوبه او میگویم به چه رنگی؟پاسخ می دهدبه هرجای دنیا بروی جنگل سبز است..سبز. زیرا جنگل است... به کنار در یا می روم به دریا خیره می نگرم آبی است از او هم می پرسم و پاسخ او هم این است به هر جا بروی در یا همین در یاست . از کوه می پرسم ..از دره از باد از گاو از گنجشک و....حالابا که سخن بگویم باید به تو بگویم ای گوش شنوا،یزدان بزرگ:

خدایا جنگل همیشه سبز است..آسمان آبی...کوه سنگی...دریا آبی و رود هماره جاری.گنجشک گنجشک است اگر در آسمان خاک اینجا باشد یا خاک آن سوی دنیا.اسب میتازد اگر از هر تباری باشد و در هرکجای دنیا.رنگ و شکل و  ...آنها را چیز دیگری نمی سازد نام آنها همان است ذات آنها یکی است و ماهمه را یکسان می بینیم.همه برابرند .پس چرا انسان انسان نیست .چرا در هر مکانی انسانی که از خاک بوجود آمده با هم برابر نیست.همه ما را ایزد دانا با عشق آفریده که زندگی کنیم.دنیا را برای بهره مندی ما خلق کرده پس چرا همه برابر از آن بهره مند نیستند.چرا یکی نداراست و دیگری غرق در دارایی.چرا حق حیاتی را که خدا به انسان داده را انسانی دیگر از همنوعش بگیرد مگر او آفریننده بوده؟چرا رنگ زبان و دین آدمیان را از هم دور کرده.همه آدمیم و خدا یک چیز از ما خواسته که او را ستایش کنیم و به دنیا و آدمیان عشق بورزیم.او کتابهای مختلف را  توسط انسان هایی شریف برای ما فرستادتا درست زندگی کنیم و آفریدکارمان را بهتر بشناسیم نه اینکه همان کتاب ها شوند سبب جدایی انسان ها.خیلی دردآور است.خدا همه را آزاد آفرید چرا باید اسارت وجود داشته باشد؟خدا حتی در دین آزادی گذارده او که قدرت مطلق است به انسان اختیار داده کتاب زندگی را به او داده وراه را نشان داد که اگر راه راست رفتی  که رفتی و اگر نرفتی آخرت خوبی نداری.پس چرا انسان خاکی زور  بگوید به همنوع؟چرا زندگی پیچیده شده عشق رنگ پول گرفته و ارزشهای آدم بودن را باد با خود برده.چرا حقیقت را گفتن سخت شده و چرا حتی کسی آزادی انتخاب رنگ و مدل لباس خود را ندارد؟آری لباس اولین و مسلم ترین حق هر کسی است؟!!!قانون باید می آمد تا در هر جمعی برای بهتر زیستن و امنیت همه یکسان عمل کنند نه اینکه آدم ها از هم دور شوند،اسیر شوند کشته شوند  یا در جبر زندگی کنند.ای وای و صد افسوس.ای وای...آسمان دلم خیلی ابری است.خدای مهربانم،ما را رها نکن و همیشه یاورمان باش.باران زیبایت را بفرست و سیایی ها را پاک کن.عشقت را برایمان جاری کن تا همه عشق شوند و نور تا بیایند در بر نور.

حالا غیر از خداو آسمان و جنگل شما هم دردم را می دانید پس برایم بنویسیدشاید اینگونه دیگر تنها نباشم با کوله باری از غم.سپاس.

+نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت2:36 بعد از ظهرتوسط شراره | |

 

 

تقدیم به دوست داران پاییز

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت9:44 بعد از ظهرتوسط شراره | |

 

پرنده گفت "چه بویی،چه آفتابی،آه بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت"

 

پرنده از لب ایوان

پرید،مثل پیامی پریدورفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

 

پرنده روی هوا

وبرفراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری میپرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

 

پرنده آه،فقط یک پرنده بود

                                         " فروغ فرخزاد"

این شعر نیک را از یک شاعره نیک گفتارونیک سرشت به شما دوستان تقدیم می کنم و میگویم که  درمیان شاعران و شعر دوستان وعاشقان وایرانیان ایران دوست  "فروغ "شاعره ایرانی همیشه زنده است ودوست داشتنی.روحش قرین آرامش ابدی.

+نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت7:33 بعد از ظهرتوسط شراره | |

 

ربکا،دختر ساحل نشینم!

نگاه تو ز فردایت نشان است

تو از عشق بهاری یادگاری

به چشمت راز عشقی جاودان است.

......

ربکا، دخترم ناز آفرینم!

دو چشمت خوشه انگور داره

نگاهت گرم و گیراو دل افروز

لبانت غنچه سرخ اناره.

.....

ربکا،زاده احساس سوزان!

پرستو های چشمت پر کشیدند

افق های سیاه شب،به افسون

شراب صبح روشن را چشیدند.

.....

ستاره پشت کوه افتاده گم شد

ولی تو،جای نقشش بوسه بستی

درخت کاج پاییزی بخشکید

ولی تو،چون گل پاییزه رستی

......

ربکا،دختر یکدانه من!

نمی دانم چه داری سرنوشتی

نیازم از خدا این نغمه باشد:

خدایا!دخترم را کن بهشتی..

"تقدیم به دختر زیبایم ربکا"

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت10:12 قبل از ظهرتوسط شراره | |